تبليغاتX
مینای مهتاب - بال ترمه ای پروانه

7e2u6j2enzey8e389t.jpg

پدر جان، آن شب خدا خواست که تو با دو دست اخلاص، عشق و نور به مادر تعارف کنی، قرآن بود و حافظانه های مکرر که می خواندی ... آن شب می شد بوی یاس همسایه را - که از لبه ی دیوار به عکس مهتاب توی حوضمان دزدکی نگاه می کرد - استشمام کرد ... الهی جانم به فدای همه ی مهربانی های بی منت تو که سایه سار قلب خردسال من بود ... چه خوب هدایتگری بودی تو ...

یادت هست پدر؟! خردسالی بیش نبودم و مشغول بازی با خاک های باغچه، آب و خاک در هم می آمیختم و ناشیانه تپه های کوچک و بزرگ می ساختم و چقدر هم حظ می کردم از این همه گندی که می زدم به باغچه و حیاط ... و عروسک کوچکم که آنطرف تر زل زده  بود به دست های گلی من، ناز و غمزه داشت بخدا این عروسک نیم وجبی من؛ با آن چشم های درشت و موهای خرمایی اش که هوش و حواس از سر هر خردسال و بزرگسالی می برد ... صدای قدم هایت از پشت سرم می آمد، نگاهم از روی عروسکم چرخید تا رسید به تو ... نیم نگاهی بر من انداختی - از آن نگاه ها که حالا حس می کنم چقدر بیشتر از لبهایت برای من، سخن داشت - وای وای ... وای از نگاه های پُر کلام پدرانه، آمرانه و آسمانی ات که درست می نشست تو این فهم کوچکِ آن روزهایم - ... نایستادی، همینطور که می رفتی گفتی:

«بازی کن دخترم، اما دلت را خراب بازی های دنیا نکن! آن وقت آنقدر زود بزرگ می شوی که قامتت به آسمان نزدیکتر می شود » ...

وقتی رفتی، دیگر دلم گل بازی نخواست ... شاید آن روز خردسال فهمیده تری بودم تا امروز ... شاید هم این روزها ترجیح می دهم چشم های دلم را ببندم تا نفهم بمانم و تا ندانم ...

پدر جان وقتی «می فهمم» دلم تیر می کشد، وقتی «می دانم» دلم می خواهد هوار بکشم ... «چه خوب است نفهمیدن و ندانستن» ... این روزها بیشتر دوست می دارم بزرگسالی باشم خردسال ... این روزها مثل همیشه ی همیشه زندگی جریان دارد، با حلاوتی شیرین ... صبح صبح یک مشت آب برمی دارم، غبار نگاه دلم را هر روز می شویم، در خیالم پیله را نگاه می کنم که چه انتظار زلالی می کشد کرم برای پرواز ... تمام سعی ام را می کنم که «دلم را خراب بازی های دنیا نکنم» ...

به آسمان زل می زنم،  چقدر تو درست می گفتی پدر جان، آسمان نزدیک است.

 بیست و هفتم خرداد 1390   -  شقایق بیات  | 

 

ybw9j5wr6q7tbyjbyx5g.jpg

اول نوشت: ما توی این دنیا کسی را جز خدا نداریم ...
میان نوشت: ما توی این دنیا کسی را جز خدا نداریم ...
آخر نوشت: ما توی این دنیا کسی را جز خدا نداریم ...
پی در پی نوشت: ما توی این دنیا کسی را جز خدا نداریم ...

تمامی آنچه بر ما جاری ست نعمت است و خیر


خدایا جانم را سرشار و لبریز از توکل و اعتماد به خودت کن! تا بدانم تو امین ترین و مهربان ترین و خیرخواه ترینی بر من ... تا باور کنم که همه چیز، حتی آن چیزها که گاهی در لباس نقمت بر من هویدا می شوند و شاید به کامم خوش نمی آیند، بر من نعمتی هستند از سوی تو و بر اساس حکمت تو ... ارزش مصیبت و عافیت را خوب بدانم ... که اگر قدر و مرتبه ی هر کدام را ندانم، عظمت آن دیگری را نخواهم فهمید ... تا باور ک  نم همه چیز در این جهان مهم است ، مهم ... و در راستای رشد و بزرگتر شدن من
خدایا دستم بگیر تا بذر نهفته در وجودم خالی از نور نماند ... نورش با تو ... که بگذار من هم خودم را به تو بسپارم، در میان دست هایت بنشینم، تا از نورت بنوشم ... تا بذرم خشک نشود ... تا نمیرد ... و هر روز قامت بکشد و سبزتر و سبزتر و سبزتر
یاریم کن تا عجول نباشم و باور کنم که تو آگاهی بر همه ی امور و تو میدانی آنچه در آینده پیش رو دارم
خدایا صبری جمیل به من بده و فهمی عظیم تا باور کنم هستی ام و نیستی ام تنها در دست های توست ... که دست تو بالاتر از همه ی دستهاست که یدالله فوق ایدیهم

 سی ام فروردین 1390   -  شقایق بیات  | 

تشخیص سلامت و اصلاح شیوۀ زندگی

با رویکرد طب مکمل و طب سنتی چین و طب انرژی زیستی

دکتر کیارش ساعتچی- مدیر سایت ملی طب مکمل ایران

http://fa.drsaatchi.ir/Site.aspx?Lan=fa

*  ?what is peace

 دهم دی 1389   -  شقایق بیات  |